المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

475

مروج الذهب ( فارسى )

به من خبر بده » چون در بيت الضيافه فرود آمدند ناظر يك چونه عسل براى آنها آورد كه بخوردند و گفتند « عسلى از اين خوشمزه‌تر و نكوتر و شيرين‌تر نديده بوديم » اياد گفت « راست گفتيد اگر زنبور آن را در كاسه سر ستمگرى نريخته بود » غلام آن را بخاطر سپرد چون موقع غذا رسيد غذا آوردند گوسفندى بريان كرده بود كه بخوردند و گفتند « بريانى پخته‌تر و نرمتر و چاق‌تر از اين نديده بوديم » انمار گفت « راست گفتيد اگر شير سگ نخورده بود » آنگاه شراب آوردند و چون بنوشيدند گفتند « شرابى پاكيزه‌تر و خوشگوارتر و صاف‌تر و خوشبوتر از اين نديده بوديم » ربيعه گفت « راست گفته اگر تاك آن بر قبرى نروئيده بود » آنگاه گفتند « كسى را مهماندوست‌تر و خانه آبادتر از اين پادشاه نديده‌ايم » مضر گفت « راست گفتيد اگر پسر پدرش بود » غلام پيش افعى رفت و آنچه را گفته بودند به دو خبر داد افعى پيش مادر خود رفت و گفت « تو را به خدا قسم مىدهم بگو من كيستم و پدرم كيست ؟ » گفت « اين سؤال را براى چه ميكنى تو پسر افعى پادشاه بزرگ هستى » گفت : « واقعاً راست ميگوئى ؟ » و چون اصرار كرد گفت « پسر من ! پدرت افعى كه منسوب به او هستى پيرى شكسته بود و بيم داشتم اين ملك از خاندان ما برود ، شاهزاده جوانى پيش ما آمد و من او را بخويشتن خواندم و تو را از او آبستن شدم ، آنگاه كس پيش ناظر فرستاد و گفت « عسلى كه براى اينها فرستاده بودى چه بود و از كجا آمده بود ؟ » گفت « بما گفته بودند كندوى زنبورى در چاهى هست . كس فرستادم كه عسل آن بگيرد به من گفتند كه استخوانهاى پوسيده فراوان در جاده بود و زنبور در كاسه سر يكى از استخوانها عسل ريخته بود و عسلى آوردند كه نظير آن نديده بودم و چون خوب بود براى آنها فرستادم » آنگاه سفره‌دار خويش را بخواست و گفت « گوسفندى كه براى اينها كباب كرده بودى چه بود ؟ » گفت « من به چوپان پيغام داده بودم بهترين گوسفندى را كه دارى براى من بفرست و اين گوسفندى را فرستاد و از او در اين باب چيزى نپرسيده‌ام » كس پيش چوپان فرستاد كه قصه اين گوسفند